خانه / فرهنگی / ” کوهنوردان راه آزادی “

” کوهنوردان راه آزادی “

bernadette” کوهنوردان راه آزادی” عنوان کتابی ارزشمند است از خانم “برنادت مک دونالد” . کتاب شرحی است از تاریخچه زندگی و کوهنوردی هیمالیا نوردان و کوهنوردان بزرگ کشور لهستان . حکایت عصر طلایی کوهنوردی لهستان با شخصیت های بزرگ جهانی اش که چگونه با همت والای خود لهستان را به کشوری صاحب نام در عرصه کارهای نو بخصوص در بحث هیمالیا نوردی مبدل نمودند . همان گونه که خانم برنادت در گوشه ای از مقدمه اش آورده است :  ” به تاریخ معاصر دشوار لهستان فکر می کردم. ۶۰ سال مملو از خشونت های غیر قابل باور، سرکوب، آشوب های گسترده، و باز تولدی معجزه آسا. توانایی این جامعه به هم پیوسته کوهنوردان در زندگی در کنار چنین دوران پرآشوب سیاسی، و تولید بهترین هیمالیانوردان دنیا مرا سردر گم کرده بود. آیا آن دوران سخت آنها را بلندپرواز تر کرده بود یا اینکه به آنها آموخته بود در برابر سختی ها خم به ابرو نیاورند؟ ”  “این کتاب شرحی است از صعود آن بزرگان کوهنوردی به قله های آزادی”

این کتاب به همت آقای رامین شجاعی از کوهنوردان نامی کشور به فارسی در حال ترجمه است . ایشان ترجمه روان و سلیس خود را به صورت فصل به فصل کتاب در وبلاگ خود ” داستان کوه ” از مدتی قبل شروع کرده و آن را به یاد و خاطره همنوردان فقیدش آیدین ، پویا و مجتبی تقدیم نموده است که در حادثه برنامه برودپیک تابستان ۹۲ در برفهای آن برای همیشه به خاطره ها پیوستند . (یادشان گرامی) .

همنوردان عزیز ، خواندن کتاب “کوهنوردان راه آزادی” بی هیچ تردیدی برای ما کوهنوردان و افراد علاقمند به ورزش کوهنوردی ،  ارزشها و لذت های فراوانی به همراه دارد . امیدواریم با درج نمودن هفتگی فصل به فصل آن در سایت گروه ، بتوانیم درسهای خوبی از خواندن آن در پیمودن راه دراز و  لذت بخش ورزش کوهنوردی فرا گیریم .

*          *         *

در برنامه برودپیک سال ۹۲ کتاب “کوهنوردان راه آزادی” را با خود همراه داشتم تا در اوقات فراغت آن را بخوانم. با بچه ها در باره آن صحبت می کردم و اینکه به نظرم یکی از خواندنی ترین کتاب های کوهنوردی است. آیدین ابراز علاقه کرد که آن را ترجمه کند و قرار شد بعد از برنامه آن را به او بدهم.
حال که آیدین در کنارمان نیست، می خواهم این کتاب را به یاد او و مجتبی و پویای عزیز ترجمه کنم.
لازم است متذکر شوم که ترجمه آن ممکن است مدت زمان زیادی طول بکشد.
* * *
” کوهنوردان راه آزادی”
نوشته: برنادت مک دونالد
ترجمه: رامین شجاعی

مقدمه :  در کافه با آبجویی در دستش ایستاده بود. گرمای وجودش فورا مرا در بر گرفت. هوادارانش دوره اش کرده بودند و او داستانی را تعریف می کرد – لابد در باره کوهنوردی. دستان تکیده اش را گاه به گاه تکان می داد، اما داستان واقعی را می بایست در چهره او خواند. چشمانی میشی رنگ و چین های دور آن که خنده ها و بادهای تند ارتفاعات آنها را ایجاد کرده بود. پیشانی بزرگی که با خرمنی از موهای قهوه ای رنگ پوشیده شده بود. و لبخندی چنان وسیع که آن چانه قدرتمند لهستانی را کاملا از نظر محو می کرد.
به او نزدیک شدم و او نگاهی به من انداخت. “سلام. بیا پیش ما آبجویی بخور. من واندا هستم.”
البته، من خوب می دانستم. ملاقات با واندا روتکیویچ یکی از دلایلی بود که من از آن سر دنیا به جشنواره فیلم ریویرای فرانسه آمده بودم. آنتیب شهر دوست داشتنی است اما نه در ماه دسامبر.
به تماشای فیلم های آن شب نرفتیم. در عوض در لابی سالن نمایش ایستادیم و صحبت کردیم، خندیدیم، و داستان هایی از دوستان مشترکمان را برای هم تعریف کردیم. او در باره یرزی کوکوچکا، یکی از بهترین کوهنوردان لهستان که دو سال قبل در جبهه جنوبی لوتسه کشته شده بود، صحبت کرد. آن غول مهربان یکی از بهترین دوستان واندا بود. من با کوکوچکا چند باری ملاقات کرده بودم، یک بار در کاتماندو بعد از اولین صعود زمستانی کانگچنجونگا، و بار دیگر در شمال ایتالیا، جایی که سه ساعتی را با هم به صرف نهار گذراندیم. در باره دیگران هم صحبت کردیم، کورتیکا، دیمبرگر، کوران. داستان های زیادی گفتیم. خیلی خندیدیم. و خیلی آبجو خوردیم.
کنار واندا که ایستاده بودم متعجب از این می شدم که او چقدر کوچک اندام است. به سختی می شد تصور کرد که چگونه کوله های سنگین را حمل می کند. او لاغر اندام و حتی ظریف بود. بجز چانه اش. و البته دستان عضلانی و خشنش.
همچنین از نحوه لباس پوشیدنش متعجب شده بودم. منتظر بودم لباس منحصر به فردی بر تن این ستاره لهستان ببینم. لباسی از مد افتاده، ژنده، بسیار فاخر، مطمئن نبودم چه چیزی اما به هر حال می بایست لباسی خاص باشد. در عوض او معمولی ترین ترکیب لباس های کوهنوردی را پوشیده بود که هیچ کدام به هم نمی آمدند. البته باید خاطر نشان کنم او همین تازگی از برنامه ای به دائولاگیری بازگشته بود و حتی وقت نکرده بود چمدانش را باز کند چه برسد به اینکه بخواهد لباس مناسب یک مهمانی بپوشد.
بعد از آنکه پاسی از شب گذشت من نیت اصلی ام را به او گفتم. از او خواستم که سخنران افتتاحیه جشنواره فیلم کوهستانی بنف در سال آینده باشد. این بخشی از وظیفه من به عنوان مدیر جشنواره بود. او با علاقه ای وافر این دعوت را پذیرفت. سپس نگاهی انداختیم به مدیر برنامه های او، ماریون فیک، که سرک کشیده بود تا بداند چه خبر است. سه نفری صحبت کردیم و توافق شد که واندا نوامبر سال ۱۹۹۲ به کانادا مسافرت کند.
ساعتی بعد تماشاچیان از سالن نمایش خارج شدند در حالیکه ما هنوز در کافه ایستاده بودیم. لیوان هایمان را دوباره پر کردیم و رفتیم در مبل های لابی که حالا دیگر خالی شده بود لم بدهیم.
واندا گفت: “برنادت، می خواهم در باره نقشه ام با تو صحبت کنم. بهش می گم کاروان رویاها.”
“جالبه”
“می خواهم اولین زنی باشم که همه قله های ۸۰۰۰ متری رو صعود می کنه. می دونی، تا حالا ۸ تای اونها رو صعود کرده ام. می خوام بقیه رو هم صعود کنم…”
“خوب، اگر قرار باشه کسی این کار رو انجام بده اون شخص تویی”
“…در مدت ۱۸ ماه”
“چی؟ داری جدی صحبت می کنی؟ واقعا جدی هستی؟ من فکر نمی کنم این کار ممکن باشه.”
“بله، بله ممکنه. چرا که به این ترتیب می تونم هم هوایی خودم رو حفظ کنم، متوجه هستی؟ بهتر اینه که به سرعت از یکی به دیگری رفت”
عینکم را برداشتم و به او نزدیک شدم.” واندا، جدی می گم، تو نمی تونی این کار رو انجام بدی – نقشه خطرناکیه. آیا واقعا در این باره با دیگران صحبت کرده ای؟ کوهنوردهای دیگه؟ اونها چی می گن؟”
تا جایی که می توانستم با او مخالفت کردم. مطمئن بودم که نقشه او غیر عقلانی است اگرچه خود هیچ ۸۰۰۰ متری را صعود نکرده بودم. هیچ کس چنین کاری را تا آن موقع انجام نداده بود. کوهنوردان سالها طول می کشد تا ۸۰۰۰ متری ها را صعود کنند و تنها رینهولد مسنر و یرزی کوکوچکا موفق به این کار شده بودند. از او پرسیدم چرا اینقدر عجله دارد؟ با فاکتور خستگی مفرط چه کار می کند؟
ماریون نگاهی دلسوزانه به من انداخت. او از این گونه مخالفت ها قبلا هم شنیده بود. بسیار زیاد. نوع نگاهش به من می گفت او هم با من موافق است. اما این ماریون نبود که برای آینده برنامه می چید. این طرح و برنامه واندا بود و او هم عجله داشت.
واندا در حالیکه موهایش را از روی صورتش کنار می زد گفت: “من تقریبا ۵۰ سالمه. کندتر شده ام. به سرعت قبل هم هوا نمی شم. در نتیجه باید استراژی ام رو طوری تنظیم کنم که هر چند تا رو با هم صعود کنم. می تونم این کار رو انجام بدم، می دونم. فقط باید هوا یاری کنه.”
دست از مخالفت برداشتم. روشن بود که بحث با او کاملا بی نتیجه بود.
توافق کردیم که در ماه های آینده و در فواصل برنامه هایش با هم در ارتباط باشیم. او مرا در جریان اخبارش می گذاشت و من ماشین تبلیغاتی حضور او در کانادا را به راه می انداختم.
بهار سال بعد، ۱۹۹۲، در راه سفرش به کانگچنجونگا از کاتماندو برایم نامه ای نوشت. این نهمین ۸۰۰۰ متری او می بود. لحنی مصمم، مشتاق و همراه با اعتماد به نفس داشت. برای او آرزوی موفقیت کردم.
واندا هرگز بازنگشت.

* * *
دو سال بعد در کاتوویچ، قطب صنعتی لهستان بودم تا جشنواره فیلمی را سازمان دهم. بسیار جشنواره موفقیت آمیزی از آب در آمد. صدها نفر با شور و اشتیاق به دیدن فیلم ها می آمدند، از سر و کول هم بالا می رفتند و با دوستانشان تجدید دیدار می کردند. علی رغم زمستان دلگیر لهستان فضای داخل تالارهای نمایش مملو از انرژی بود. تعدد کوهنوردان در این شهر صنعتی درب و داغان بسیار شگفتی آور بود؛ کوهنوردان سرسخت، مصمم، و مثل فولاد آبدیده به نظر می رسیدند. بهت زده شده بودم.
بعد از جشنواره تعدادی از کوهنوردان مرا به یک باشگاه محلی متعلق به انجمن کوهنوردی لهستان دعوت کردند. یکی دیگر از ساختمان های آبی رنگ، با پنجره هایی که دود کارخانه ها اطراف آنها را کدر کرده بود. اما داخل آن گرم و پرنور بود و با مقدار زیادی ودکا چنان شور و حرارتی داشت که شما را به یاد کنسرت های راک می انداخت.
بسیاری از هیمالیا نوردان بزرگ لهستان که هنوز زنده بودند در آنجا حضور داشتند: زاوادا، ویلیچکی، هاژر، لوو، پاولوسکی و دیگران. با سوابق آنها آشنا بودم، و به نظرم می آمد که اینها کوهنوردان خاصی هستند؛ با بصیرت و دوراندیش. می توانستم آن را در چشمانشان ببینم. آنها هیچ ترسی از تلاش برای صعود مسیرهای جدید در قلل مرتفع نداشتند. هیچ ابایی نداشتند که خود را در معرض مصائبی قرار دهند که همزاد صعود زمستانی این قلل می بود. تلاش هایی که اغلب آنها با موفقیت به انتها می رسید.
در عین حال می شد حزنی را در آن فضا احساس کرد. کسان زیادی زندگی خود را فدای کوهستان هایی که عاشق آنها بودند کرده بودند. به قدری به آنها ارجاع می شد که قادر نبودید این موضوع را نادیده بگیرید. یرزی کوکوچکا یکی از آنها بود. واندا یکی دیگر. احترام خود به هر دوی آنها را ابراز می کردم و اینکه آنها را، هر چند کوتاه، می شناختم. سر تکان می دادند و لبخند می زدند اما داستانهای ناراحت کننده ای هم در باره آنها می گفتند. به خصوص در باره واندا. یکی از آنها گفت: “او تو رو مفتون خودش کرده بود. اما واندا روی دیگه ای هم داشت. خیلی سخت می شد باهاش کنار اومد. محاسبه گر. او می تونست مثل یک گاومیش کله شق باشه.”
با او مخالفت کردم. البته که او می بایست کله شق باشد وگرنه چگونه می توانست از پس این نحوه زندگی که برای خود اختیار کرده بود بر آید. یک نفر دیگر وارد بحث شد: “بله، درسته، اما او بیش از حد سرسخت بود. سر دعوا داشت. در رقابت بود. ما دوستش داشتیم اما به نظر نمی اومد که واندا متوجه این موضوع باشه. او فکر می کرد تنهاست. ما رو به عقب می روند. اما ما دوستش داشتیم.”
“کوکوچکا چطور؟ او هم سر دعوا داشت؟”
“نه نه، کوکوچکا وقت دعوا کردن نداشت. کوهنوردی تمام وقت او رو گرفته بود. برای مدتی حواسش به خاطر رقابت با مسنر برای صعود ۸۰۰۰ متری ها پرت شد. اما بعد برگشت…بعد از اینکه همه رو صعود کرد. کوکوچکا به کوهنوردی واقعی برگشت. صعود جبهه های عظیم.”
پاسخ دادم: “اما همین بود که او رو به کشتن داد”
“اما او یک کوهنورد واقعی بود – بهترین کوهنورد لهستان”
آنها در باره تغییر زمانه صحبت کردند، در باره گذشته دشوار، و البته همراه با مزایایی که در زمان کمونیست ها داشتند. زمانی که دولت مرکزی به کوهنوردی بها می داد و از آن حمایت می کرد – حداقل از بهترین ها. آنها با غرور از اینکه در آن زمان می توانستند هزینه برنامه هایشان را خودشان تهیه کنند صحبت می کردند. کوهنوردان جان خود را نه تنها در کوهستان بلکه برای تامین هزینه های کوهنوردی شان هم به خطر می انداختند؛ زمانی که برای تمیز کردن و رنگ آمیزی دودکش ها خود را از ارتفاعات بلند می آویختند. کار خطرناکی بود، نه فقط به دلیل خطر سقوط بلکه همچنین به دلیل محیط سمی و آلوده ای که در آن کار می کردند. همچنین زمزمه هایی در باره قاچاق کالا در آن زمان می کردند – که چقدر پر در آمد بود. اما زمانه تغییر کرده بود و به نظر می رسید در اقتصاد بازار آزاد لهستان جایی برای آنها وجود نداشت.
ساعت ۳ صبح بالاخره از آن باشگاه بیرون آمدیم. وارد خیابان های نمور و تاریک شدیم در حالیکه گرمای آن شب نشینی همچنان مرا فرا گرفته بود.
در کانادا مرتبا به یاد آن شب در کاتوویچ می افتادم. داستان هایی که در باره صعودهای گذشته، برنامه های آینده، و کشته شدگان شنیده بودم را همچون گنجینه ای در حافظه ام نگاه داشته بودم. از شنیدن داستان های متناقض در باره واندا و دیگران سر در گم شده بودم. به نظر می رسید بعضی از این قهرمانان کوهنوردی پیچیده تر از آن بودند که من فکر می کردم. به خصوص در مورد واندا. خیلی سخت می شد رفتار گرم و خودمانی واندا را با این خاطرات یک جا جمع کرد. با گذشت زمان این موضوع برایم محقق شد که من آن شب در جشنی تلخ و شیرین شرکت کرده بودم که در بزرگداشت دوران طلایی هیمالیا نوردی لهستان برگزار شده بود. دورانی که به سر آمده بود.
به تاریخ معاصر دشوار لهستان فکر می کردم. ۶۰ سال مملو از خشونت های غیر قابل باور، سرکوب، آشوب های گسترده، و باز تولدی معجزه آسا. توانایی این جامعه به هم پیوسته کوهنوردان در زندگی در کنار چنین دوران پرآشوب سیاسی، و تولید بهترین هیمالیانوردان دنیا مرا سردر گم کرده بود. آیا آن دوران سخت آنها را بلندپرواز تر کرده بود یا اینکه به آنها آموخته بود در برابر سختی ها خم به ابرو نیاورند؟
حال بار دیگر زندگی در لهستان دستخوش تغییرات زیادی می شد. به گمانم به سمت مثبت. می خواستم بدانم کوهنوردان لهستان چطور با آن مواجه می شوند. آیا رفاه بیشتر توان آنها را در کوهستان گرفته بود، یا فقط حواس آنها را پرت کرده بود؟
این سوالات تا مدتها بعد از آن شب در کاتوویچ ذهن مرا مشغول خود کرده بودند. بالاخره تصمیم گرفتم بیشتر در باره آن کند و کاو کنم – در باره تاریخ لهستان و سیر آن به جایی که هیمالیا نوردی را در سیطره خود در آورده بود، و در باره تناقض های انسانی بزرگترین کوهنوردان آن عصر. واندای واقعی چه کسی بود؟ آیا او می توانست به من کمک کند تا قلب و فکر این انسان های خارق العاده را واکاوی کنم؟ کشوری که شخصیت آنها را شکل داده بود اما نمی توانست آنها را در خود نگاه دارد؟
این کتاب شرحی است از صعود آنها به قله آزادی.

(ادامه دارد . . . )

(منبع عکس روی جلد کتاب از google )

همچنین ببینید

معرفی فیلم Meru

مستند مرو ساخته‌ی جیمی چین و همسرش الیزابت چای واسرهاولی ست که موفق شد در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code