
۱- مارکز ، رویاپرداز بزرگی بود . داستانهای او به وضوح این ادعا را ثابت می کند . اما کوهنوردان نیز رویاپردازن بزرگی هستند . کوهنوردان در فعالیت های جدی کوهنوردانه خود همواره با رویا زیسته اند . کوهنوردی بیش از هر رشته ورزشی دیگر با رویا در آمیخته است . بدون داشتن رویا هیچ صعود جدی امکان پذیر نخواهد بود . منظورم از رویا به هیچ وجه توهم نیست . رویا همان فعالیت ذهنی و خلاقانه ی مغز آدمی است که انسان را از بقیه ی موجودات جدا کرد و او را در پروسه ی تکاملی خود قرار داد .
۲ – مارکز و کوهنوردان هر دو در عین اجتماعی بودن و با مردم بودن اما روحی عظیم ، گسترده ، ژرف ، تنها و بی انتها دارند . عنوان مهمترین کتاب مارکز که جایزه نوبل را درپی داشت ” صد سال تنهایی” است . این عنوان و یا این عبارت به تنهایی استعاره ای کامل برای تنهایی های بی انتهای کوهنوردان است . مگر بدون داشتن روحی عظیم ، گسترده ، تنها و بی انتها می توان مثل ژان کریستف لافایل اقدام به صعود تنها و زمستاته ی ماکالو کرد و جان باخت ؛ و یا همچون اولی استک ظرف ۲۸ ساعت و به تنهایی آناپورنا را صعود کرد و فرود آمد ؟
و صعود های مهیب و ترسناک مسنر در آن شرایط تاریخی چطور ؟ هر یک از صعودهای مسنر نماد کاملی از تجسم عینی رویاپردازی خلاقانه ی انسان در گستره ی عمیق یک روح تنهاست .
بله دوستان ، مارکز و کوهنوردان هر دو اهالی یک قبیله هستند ؛ رویا پردازانی بزرگ با روحی گسترده و ژرف . و یک تنهایی بی انتها.
(نوشته شده توسط عزیز حبیبی – منبع : سایت کوه نامه )