خانه / فرهنگی / قلم همنورد / “یاشا ساوالان ، یاشا اینسان” (زنده باد سبلان ، زنده باد انسان )

“یاشا ساوالان ، یاشا اینسان” (زنده باد سبلان ، زنده باد انسان )

در آغاز روز ۲۴ تیر  ۱۳۹۰  که هنوز هیچ نشانی از روشنایی روز در آن دیده نمی شد، در کنار دبیرستان ابوریحان محله پپسی رشت ، غلغله ای بر پا بود . چندین دستگاه مینی بوس و یک اتوبوس و تعداد زیادی کوهنورد که هر کدام با گروه خاص خود رهسپار کوهستان می شدند . جمعی برای کار سنگ ، تعدادی برای رسیدن به ماسوله و صعود قله لاسه سر و دو گروه هم برای صعود به سومین قله کشور ، سبلان در استان اردبیل .


گروه ما تیلار ، که از صعودهای  قبلی اش به این کوه خاطرات زیادی داشت ، این بار هم به مانند دفعات قبل قصد داشت از آّبادی های شابیل یا قطور سوئی با ارتفاع تقریبی ۲۷۰۰ متر قله را فتح کند .

ما با قدری تاخیر از جانب اتوبوس با ۳۶ نفر از رشت در ساعت ۲۵/۵ صبح به سمت اردبیل حرکت کردیم و برای صرف صبحانه  در بخش لوندویل آستارا توقف نمودیم که در آنجا با کوهنوردانی دیگر از شهرمان که آنها نیز با نام ساوالان قصد صعود به منطقه سبلان (ساوالان) را داشتند، مواجه گشتیم .  پس از خوردن صبحانه ای فقیرانه و به روایتی غیر تخصصی برای آن صعود و جا گذاشتن یک دوربین عکاسی توسط یکی از همنوردان مان در مغازه­ای در آنجا ، از طریق گردنه زیبای حیران در حالی که نشستن در داخل اتوبوس برای ما بر خلاف دفعات قبلی که به سختی در داخل مینی بوس جای می گرفتیم ، لطف و صفای خاصی داشت ،  ساعت ۱۲ به اردبیل رسیدیم . در ساعت ۱۴ در بخش “لاری”  برای خوردن ناهار توقف نمودیم ، یک ماکارونی حسابی که توسط کمیته تدارکات تهیه شده بود . بعد از صرف ناهاردرحالی که اتوبوس ما زیاد با جاده منتهی به شابیل میانه خوبی نداشت و قدری ناز و کرشمه        می کرد  و در چند مکان ، رادیاتورش دچار کم آبی شدیدی شده بود ، سرانجام در ساعت ۱۶ به شابیل رسیدیم .

شابیل ، یک آبادی زیبا در ارتفاع ۲۷۰۰ متری (هم ارتفاع قله درفک گیلان) در عصر آن  روز شلوغ شلوغ بود : کوهنوردانی که تازه از قله سبلان آمده بودند ، مردمی که برای استفاده از آبهای گرم آنجا انتظار شفا و بهبود وضعیت جسمانی خود را داشتند،        گروه­هایی که می­خواستند به ارتفاعات بالا صعود کنند به همراه رانندگان جیپ هایی که مدام فریاد می کردند : “پناهگاه” ، “پناهگاه” . و منظور شان رساندن افرادی بود که تصمیم داشتند با ماشین به پناهگاه شرقی سبلان در ارتفاع ۲۶۸۰ متری بروند.

در بدو ورود به آنجا با گروه کوهنوردان کاشی خزر مواجه شدیم که با مشاوره ای که سرپرستان دو تیم انجام دادند ، قرار شد برای صعود به سبلان ، با هم حرکت نماییم که این به لطف و صفای صعود می افزود .

به توصیه سرپرست برنامه ، کلیه چادرهای گروه با وسایل تدارکات به همراه چهار نفر از همنوردان با یک دستگاه جیپ برای برپایی چادرها و آماده نمودن شام ، به سمت پناهگاه حرکت کردند.

بقیه هم بعد از چند حرکت نرمشی ساده برای شروع کوه پیمایی ، حرکت خود را در یک هوای خنک و فرح بخش به سمت پناهگاه آغاز کردند .  البته ارتفاعات بالادست و بخصوص قله در میان ابر غلیظی پنهان شده بود . در شابیل کوهنوردانی که از قله آمده بودند ، از بارش برف در صبح آن روز صحبت می کردند . گروه  ما در حرکتی منظم و پیوسته که با راهنمایی و جلوداری خوبی همراه بود و گاهی  یکی از میان صف آوازی زیبا سر می داد و بقیه با او همنوایی می کردند ، از تپه های مشرف به شابیل و قطور سویی بالا رفت و هر از چند گاهی چوپانی زحمت کشی دیده می­شد که گله گوسفندانش را در میان علفزاران می چراند و نا خودآگاه به یاد این ترانه زیبای آذری افتادیم  :  ” وطن اوغلی چوپان قارا ، یای سورونی گوی داغلارا  –  ای فرزند راستین سرزمینم  و ای چوپان سیاه سوخته ، گله ها را در کوه ها پراکنده کن .

گروه شاداب و سرزنده ما با هدایت خوب سرپرست برنامه پس از ۴ ساعت به پناهگاه شرقی سبلان رسید.  خیلی شلوغ بود .  در ابتدای ورودمان به آنجا متوجه شدیم ، امدادگران استان اردبیل  تمام پناهگاه اصلی و اتاق های دیگر محوطه را به خود اختصاص داده اند  و حتی از برپایی چادر در آنجا توسط گروههای کوهنوردی ناراحت شده و می گفتند : ” اگر رئیس ما بیاید ، شما مجبور می شوید که چادرهایتان را جمع کنید . چون کل محوطه باید در اختیار ما باشد ” . حرف عجیبی بود . نهادی که خود باید به کوهنوردان و افراد علاقه مند به این رشته ورزشی کمک نماید و اساسن برای همین هم تشکیل شده است . حال از برپایی و اتراق کوهنوردان در مکان ورزشی خودشان ، اظهار نارضایتی می کند !!  این موضوع موجب شده بود تا بسیاری از کوهنوردان جایی برای برپایی چادر نداشته باشند و به ناچار کیسه خواب خود را در هوای آزاد پهن نموده و داخل آن  روند . حال اگر هوای آن شب برفی و بسیار سرد می شد (که زیاد هم دور از انتظار نبود) ، مسوولیت حوادث احتمالی بر عهده چه کسانی بود ؟  آنهایی که درهای پناهگاه و اتاق های دیگر را قفل زده بودند ، فکر این جای کار را کرده بودند ؟

بگذریم ، به یاد یک ضرب المثل که همیشه ورد زبان مادرم بود افتادم : ” به شتر  گفتند چرا گردن تو کج است ؟  گفت: بابا جان ، کجای بدنم راست است ، تا گردن من راست باشد؟ ”

ما که رسیدیم آنجا ، به همت بچه هایی که با ماشین رفته بودند ، تمام چادرهای مان بر پا شده بود. ( البته به گفته دوستان با جر و بحث فراوان با همنوردان هلال احمری) و با تقسیم افراد در میان چادرها ، بساط شام (یک سوپ جو با سیب زمینی و هویج پخته البته کمی خام) آماده شد . پس از آن در میان شلوغی و سر وصدای زیاد محوطه ، به داخل کیسه خواب هایمان رفتیم و قدری به اصطلاح خوابیدیم. ساعت بیدار باش برای صعود به قله ساعت ۴ صبح بود . همان زمان بیدار شدیم و با خوردن چای و عسل و با ۲۵ دقیقه تاخیر از زمان مشخص شده قبلی (۲۵/۵) به سمت بالا حرکت کردیم . چند نفری از گروه بدلیل خستگی و نخوابیدن و پیش خودمان بماند قدری هم تنبلی ، در چادرها ماندند . و بقیه با نظمی مثال زدنی در حالی که مسیر صعود مملو از کوهنوردان بود، بسمت بالا حرکت کردند . در اوایل مسیر درحالی که  هوا هنوز کاملن روشن نشده بود ، یکی از میان صف ترانه ” خروسخوان” زنده یاد عاشور پور را خواند که حسابی برای ادامه مسیر روحیه گرفتیم .  همین طور به نوبت همنوردان ترانه ها و آوازهایی را  برای آسان کردن عبور از شیب ها می خواندند . یکی در بالادست یک آواز زیبای آذری می خواند و بقیه با او همراهی می کردند :

” آراز آراز قان آراز ، سلطان آراز ، خان آراز ، گورسم سنی یاناسان ، بیر دردیمی قان آراز ، آراز سخن کیم گئشدی ، کیم غرق اولدی کیم گئشدی  .

” خون شو ای ارس ، ای سلطان ، ای ارس که همچون خانهایی ، کاش ببینم که آتش بگیری ، دردم را بفهم ای ارس ، چه کسی از تو گذشت ، چه کسی جان سالم بدر برد و چه کسی غرق شد .

و آن دیگری در پایین دست فریاد می زد که  :   ” یاشا  ساوالان” ،  ” یاشا اینسان” زنده باد سبلان و زنده باد  انسان !

و همه می گفتند : “یاشا اینسان”  .

حکایت عجیبی بود صعود آنروز به قله . اقوام مختلف ، هریک به زبان خود شعر و آوازی را سر می دادند.  یکی مازنی ، آن دیگری لری و یکی هم کردی . و ما که در گروه مان با اصطلاح کم نداشتیم هنرمند : مدام آوازهای زیبای گیلکی و البته فارسی هم           می خواندیم .

پس از چند ساعتی از شروع حرکت به محوطه باز قبل از دریاچه سبلان رسیدیم . آنجا نیز پس از استراحتی کوتاه ، در یک حرکت پیوسته و منظم به سمت آخرین نقطه صعود یعنی دریاچه نیلگون قله حرکت کردیم . اولویت صعود ما آن گونه که سرپرست خوب مان در ابتدای صعود مشخص کرده بود ، بر دو محور استوار بود : ” سلامت افراد کل گروه ” و ” صعود حداکثری همنوردان  به قله”.  که براستی هر دو ویژگی بر شمرده در این برنامه به درستی انجام پذیرفت .  براین اساس بیش از ۸۵ % گروه در سلامت و شادابی کامل پس از ۶ ساعت حرکت از پناهگاه به قله رسیدند و دست در دست هم سرود : آری ، آری ،  زندگی  زیباست  .  .   .    را سردادند .

البته این به معنای عاری بودن از هر گونه ضعف و کاستی در کل برنامه صعود نیست . کما اینکه برخی از کاستی ها در میان راه و هنگام برگشت در زمان جلسه پایانی صعود ، از طرف همنوردان گفته شد که مطمئنن در جلسه هیات مسوولین گروه مورد ارزیابی و حلاجی قرار خواهد گرفت ، تا از نقاط ضعف و قوت برنامه برای صعودهای آتی  درس بگیریم .

با آرزوی سلامتی و شادکامی

مسعود سلیم پور  ۲۷/۴/۹۰

همچنین ببینید

” در قاب خاطرات “

درست در روزهای میانی مرداد سال ۷۹ بود که تصمیم داشتیم اولین بار پس از …

یک دیدگاه

  1. با تشکر از مطلب زیبای مسعود عزیز. مسعود جان می توانید تعریف خود را از صبحانه فقیرانه و غیر تخصصی ارائه دهید. خوشحال می شدیم نقد خود را نسبت به تدارکات صبحانه که اتفاقن از وعده های مهم غذایی به حساب می آید در جلسه بررسی برنامه (البته نه در ماشین که صدا به صدا نمی رسید) به گوش هیئت مسئولین می رساندید . راستی تعریف صبحانه ثروتمندان هم را برای ما ارائه دهید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *